|
الهه شادی تقدیم به اوکه وجودش باعث آرامش کلامش مایه دلگرمی و......ماندنش مانند آرزوهایم محال است
| ||
|
عزیز من ، قلب من
ای کاش می شد اشک های طوفانی ام را
قطره قطره جمع کرد
تا تو در دریای غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کنی
ای کاش می شد فقط یک بار
فریاد بزنم
دوستت دارم
و تو صدایم را می شنیدی
نمی دانم چطور ، کجا و چگونه باید به تو برسم؟
ای کاش به جای عکس زیبایت
وجود نازنینت پیش رویم بود
و حرف های نا گفته ام را می شنیدی
به راستی که تو اولین عشق راستینم هستی
شاید در گذشته هرگز اینچنین عاشق نشده بودم
اما؛
حال خوب می دانم که فقط با شنیدن نام زیبایت
چشمانم بی اختیار می بارد
ای امید آخرینم
بدان که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه
به در گاه آفریدگار تو دعا می کنم
تا فقط یک بار بتوانم
چشمانم را زندانی نگاهت کنم..........
[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٦ ب.ظ ] [ فرهاد ]
ای کاش به جای عکس زیبایت وجود نازنینت پیش رویم بود [ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۳ ب.ظ ] [ فرهاد ]
شنیدی که دلم گفت بمان ایست به خدا وقت خداحافظی ات نیست نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست.
خدمت همه ی شما دوستان عزیز سلام عرض می کنم منو به خاطر غیبت چند ماهه ام ببخشید سعی می کنم از این به بعد بیشتر خدمت برسم . از همه ی دوستای که تو این مدت واسم کامنت گذاشتن بی نهایت متشکرم.مخصوصا دوست گلم بهار خانوم و بقیه دوستا که منو فراموش نکردن.منم همیشه به یاد شما هستم وهیچوقت شما رو فراموش نمی کنم.
در جمع رفیقان دل بیمار نداریم
ما را نبود غم که چرا یار نداریم
هر کسی که دلی می شکند خوب بداند
ما جمله رفیقیم وبه کسی کاری نداریم
گر دولت عشقم بدهند شهرت فرهاد
مجنون صفاییم و یکی خار نداریم
[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٥ ب.ظ ] [ فرهاد ]
[ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۳ ب.ظ ] [ فرهاد ]
گل خندان که نخندد چه کند؟! علم از مشک نبندد چه کند؟! نار خندان که دهان بگشادست چون که در پوست نگنجد، چه کند؟.... تن مرده که بر او برگذری نشود زنده نجنبد، چه کند؟ دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ نخروشد نترنگد، چه کند؟!
[ چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ق.ظ ] [ فرهاد ]
چه دلیلی داره زنده بودن . [ دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢۱ ب.ظ ] [ فرهاد ]
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان بگذرد هر که شود عاشقشان روز اول که سرشتند گل پیکرشان سنگی اندر گلشان بودوهمان شد دلشان
[ جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ق.ظ ] [ فرهاد ]
هلال عید میبینی و من پیوسته ابرویت . . . عید است و دلم خانه ویرانه ، بیا . . . عید فطر است و دلم غرق تماشاست . . . عید صیام آمد و ماه صیام رفت . . . کوتاهی دستانم را به بلندی ستاره های اجابت برسان . . . لطفا یه امروز رو از خونه بیرون نرو !!! میبیننت اشتباهی فردا رو عید فطر اعلام میکنن . . . [ سهشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٩ ب.ظ ] [ فرهاد ]
پیامک بخوانید پول بگیرید. یک سیستم کاملا جدید که شما می توانید با وارد کردن شماره موبایلتان در آن عضو شوید وسپس حدود بیست موضوع مورد علاقه خود را انتخاب می کنید و از این به بعد هر روزدر مورد موضوعات انتخاب شده برای شما پیامک تبلیغاتی ارسال می گردد که شما باخواندن هر پیامک مبلغی را به عنوان دستمزد دریافت می کنید که به حساب بانکی شماواریز می شود.
پیامک بخون = پول بگیر
لینک عضویت
http://ads.inpersia.com/users/ref/24147
[ چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٩ ب.ظ ] [ فرهاد ]
من که می دونم یه روزی میمیرم از نداشتنت گر چه دیگه عادت شده تو رو از خدا خواستنت ولی اینو هم می دونم به داد من نمیرسی حتی واسه یه لحظه هم با دل من راه نمی اد هیچ وقت بهت نمیرسم اخه زیاده فاصلمون حتی اگه بهم بگی دوستم داری یه دروغه خوب می دونم یه روز دلم از دوریت آخر میمیره!!
[ پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٩ ب.ظ ] [ فرهاد ]
من عاشـق جانبازم از عشـق نپرهیزم من مســت سـراندازم از عـربـده نگریزم گوینــد رفـیــقانم از عـشــق نپـرهیـــزی از عشـق بپـرهیــزم پس با چه درآمیزم پروانه دمسازم می سوزم و می سازم از بی خودی و مستی می افتم و می خیزم گر سر طلبی من سر در پای تو اندازم ور زر طلبـی من زر اندر قدمـت ریزم فـردا که خلایـق را از خـاک برانگـیـــزند بیچاره من مسکین از خاک تو برخیزم
[ دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٢ ب.ظ ] [ فرهاد ]
ستــــــاره دیـــده فـرو بســـــت و آرمیـــد بیا شـــــراب نـور به رگــــهای شـــــب دویــد بیا ز بس به دامن شـــب اشــک انتظارم ریخت گل سپیــــــده شکفــت و سحــــر دمیــد بیا ز بس نشســـتم و با شب حدیث غم گفتم ز غصــــه رنگ مـن و رنگ شـــــب پریــــد بیا به وقـت مرگـــــم اگــر تازه می کنــــی دیدار به هـوش باش کـه هنـگــام آن رسـیـــــد بیا به گام های کســان می برم گمـان که تویی دلم ز سیــــــنه بـرون شـد ز بس تپیــــــد بیا نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت کنـون که دســت سحــــر دانه دانه چیـــد بیا امیــد خاطر سیـمیـــــن دل شکســـته تویی مـــرا مـخــــواه از ایـن بـیــــش نا امیــــــد بیا
[ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۱ ب.ظ ] [ فرهاد ]
سودای تو را بهانه ای بس باشد مدهوش ترا ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا؟ ما را سر تازیانه ای بس باشد. [ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٧ ب.ظ ] [ فرهاد ]
بر من از خوی تو هـر چنــد که بی داد رود چـون رخ خـوب تو بـیـــنم همـه از یاد رود تا به کی عاشــق دل خسـته به امیـد وصال شـادمـان ســـوی درت آیـد و نـاشــاد رود نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست کـه خـیـــال رخــش از خـاطــــر فـرهــاد رود
چشمی دارم چـو لعل شیــرین همه آب بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب جسمی دارم چو جان مجنـون همه درد جانی دارم چـو زلـف لیـلا همـه تاب
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه بی یاد تو هــر جـای نشـســتم توبه در حضــرت تو توبه شکــســـتم توبه زین توبه که صــد بار شکسـتم توبه
[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۱ ق.ظ ] [ فرهاد ]
خـوش آن دمی که توانــی کـنـــار من باشی چو شمع،روشنی بخش شام تار من باشی ز هستی دو جهان چشـــم پوشم ، ار روزی ز غیــــر ، چشــم بپـــوشی و یار من باشی ســـرم به شـــاهـــی عالــم فـــــرو نمی آید ز لطــــف ، گــر تـو خــداونـــدگار مــن باشی به بیـــقــراری زلفـــــت قــســـــم قـــرار نبود که بی خـبــــــر ز دل بی قــــــرار من باشی [ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۱ ق.ظ ] [ فرهاد ]
|
||