قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.

 چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

 که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

 و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…

به سراغ من اگر می‌آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل واشده

دورترین بوته خاک. روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است

که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند.

مهربانم دیگر نگران تنهایی من نباش این روزها دل خوش به محبت غریبه ای هستم

 و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی

 بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته

 و کودکانی که پشت چراغ های قرمز به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند .