نه گل خواهد ز بوستان ها جدائی ، نه دل دارد خیال بی وفائی


ولیکن چرخش چرخ ستمگر زند بر هم رسوم آشنائی . . .

 


غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم ؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم . . . ؟

 


غم خانه عشق تو به رضوان ندهم ، یک خار تو را به صد گلستان ندهم

 


تو معدن عشق آرزوهای منی ، من کفر تو را به گنج ایمان ندهم . . .

 


 

یک شب از عمرم صفحاتی خواندم ، چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم

 


 

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود ، همه تکرار تمنای تو بود . . .

 


 

ای دوست گلی به یادگار بفرست ، گر لایق گل نیستم خار بفرست

 


از بهر خدا ، نه از بهر دلت ، من پیامی داده ام تو جوابی بفرست !

 


موجم کردی که بی قرارت باشم ، ابرم کردی که اشک بارت باشم

 


در سکوت گل جلوه نمودی تا من ، چون خار همیشه در کنارت باشم . . .

 


سردی نگاهتو بشکن ، فاصله سزای ما نیست ، با تو بودن آرزومه

 


این جدائی حق ما نیست . . .