چندیست هوای دلم به شدت ابریست.نه این است که بباردونه آنکه آفتابی شود.دلم برای بهار تنگ شده است.پس کو بهار من؟چرا بهار من از راه نمی رسد؟چرا غصه های من تمامی ندارد؟

          کدامین طوفان بی رحمی اینگونه به زندگیم تاخته است؟خورشید در ورای این ابرهای سیاه به چه مشغول است؟

دلم برای بهار تنگ شده است.برای آن نسیم روح افزایش.برای آن قاصدک خوش سیمایش .برای آن بلبلان خوش نوایش.برای آن عاشقان سر به سودایش.

          دلم به بودنش خو کرده است.می خواهم در فراق بهارمرثیه ای تازه بسرایم.آن هم زمانی که طبیعت بدین سان خود را آراسته است.

          عندلیبان وبلبلان وتذروها در شوق وصال یار چه ترانه سرایند و دل من بیچاره در فراق یار چه مرثیه سرا.

           ای باد خوش طینت بهاری؛برخیز وابرهای دلم را صاف کن.بر دل آکنده از عشقم پرتویی نو بیفکن.دلم را سرزنده کن.من منتظرروزهای خوش بهارم.من از فراق یار بیمارم.

          خدایا به کدامین گناه باید بسوزم؟اگر خورشیدمن نتابد؛اگر بهار من نرسددگر دلم را به چه نوایی ساز کنم.به چه هوایی باز کنم.دگر منتظر کدامین قاصدک باشم که خبر خوش وصال را به من برساند.منتظر کدامین گل باشم که با بوی خوشش رسیدن بهار را به من نوید دهد.

         ای مرگ مرا دریاب نمی خواهم بدین گونه شاهد تباهی دل باشم.نمی خواهم در حسرت روزهای بهاری به خزان پاییزی بیندیشم.

ای مرگ مرا دریاب.نمی خواهم زنده باشم.نمی خواهم بی تاب  او باشم.

     ای  بلبل  خوش نوای دوست              ای  همدم  با  وفای  دوست

          بده پیغام خوش دوست جانا                تاشوم هر دم من فدای دوست 

          ندارم به  دل  هیچ    آرزویی                مگر دیدار خوش سیمای دوست