پنجره بسته

در من ترانه های قشنگی نشسته اند


انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند


انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت


امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند


ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان


حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...


من باز گیج می شوم از موج واژه ها


این بغضهای تازه که در من شکسته اند


من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم


اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

/ 1 نظر / 3 بازدید
اخرین بازمانده

سلام دمی از رفیقان خود یاد کن تو دل خستگان را کمی شاد کن تو بنشین به پای سخنهای دوست زآنچه شنیدی تو فریاد کن دمی با دل خسته ام یار باش بدرد دل من , تو غمخوار باش دمی بشنو از درد و ا ندوه یار بیادم شبی را , تو بیدار باش شبی بر دل زار و افسرده ام نظر کن!ببین از چه غم خورده ام که دل گوید از خنجر یار ودوست چه زخم عمیقی که من خورده ام ! وزآن پس تو اشک دلم پاک کن تن ُمرده ام را تو در خاک کن وگر بین مَردم دلی شد فنا تو یادی زاین قلب غمناک کن