غروب

       خورشید همچون گل پژمرده ای آرام آرام سربه سوی زمین خم می کندوغرق دراندوه روبه پایین میرود .ازجام طلایی آن آهسته وپیاپی برگهای زرین اشعه باحاشیه های ارغوانی فرو میریزد.

       دنیا آرام وخاموش است غوغای روزجای خود رابه آرامش شامگاه سپرده تنها صدای ناقوس شامگاهان ازدور به گوش میرسدکه نوایی دلنشین دارد آهنگی است که گویی ازستاره ای دور دست به گوش میرسد.ولی ای عشق درمیان تاریکی واندوه تو،شب وروز دربرابر من بی درخشش است.

      راستی! چرا پیش از آن اندازه که گل طاقت می آورد و نمی پژمرد،ازتودورشدم؟چراپیش ازآن اندازه که صدای بلبل به گوش میرسدفراتر رفتم؟ 

/ 1 نظر / 2 بازدید
مترسک......

چون يک غريب به ساحل تو آمدم،چون ميهمان در خانه ات ماندم و چون دوست خانه ات را ترک می کنم بی وداع با من مرو ،دلم آرام گير و بگذار وداع شيرين باشد مطالب جالب و وب قشنگی داری داستانکی به اسم جیغ رعشه آور دختران نورس نوشته ام اگر دوست داشتی بیا و نظری بده [گل]