نامهربان

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و نا شنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگ های مرده هم اغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

/ 4 نظر / 8 بازدید
پیام

سلام وبلاگه جالبی دارین تونستین به منم سر بزنید.با لینک چطورین؟اگه خواستین منو با payam لینک کنید بعدش بگید من شما رو با چه عنوانی لینک کنم[گل]

الهه

سلام يك الهه به شما . [گل]

مهرنوش

ااا...من این شعرو تو وبم نوشتم..خیلی قشنگه!!![گل][قلب] به منم سر بزن فرهاد جان... منتظرم! راستی روزتم مبارک..[گل]

غربت تنهایی

سلام آقا فرهاد بابا تو که دیگه دعوتی نیستی خودت باید بیای کجا؟؟؟؟؟ ای بابا هنوز منو نشناختی؟ تولد دیگه! وایییییییییییییی کدوم تولد؟ از دست ناراحت شدم اینو بخون بدونی پارسال کجا بودی شنبه 27 تیر1388 ساعت: 13:41 توسط:فرهاد تولدت مبارک عزیزم ایشاا... 100 ساله بشی وب سایت ایمیل ا وا پس منتظر چی هستی بابا بیا تا تولد تموم نشوده همه منتظر تو نشستن